عشق و باز عشق...

عشق بزرگترین خودخواهی و کامجوییه آدمی ست .که آدمی با توهمی حق بجانب آنرا تقدُس میبخشد.بر تنش لباس زیبایی با تکه هایی از مجموع خصلت های نیک انسانی میپوشاند...در حالیکه واقعیت این ست که ما هرکه را دوست میداریم ,وجود او,"جسمش یا روحش" را در خودمان عزیز کرده و رشد داده ایم. نیاز به تعلق به او را در خودمان میزاییم چون ازین تعلق لذتی دست میدهد...دوست میداریم اورا ,مثل دارایی مان,هستی مان,قلمرومان.بودنش به ما لذت میدهد که اگر ندهد دوستش نمیداریم...لذت نوعی از منفعت است .اگر نفعی برایمان نداشت ارزشی برایش قائل نبودیم...احساسات بشری بر مبنای مراودهء منافع دسته بندی و تعریف میگردد...حتی مهرِ مادر به فرزند هم که دیگر از آن بالاتری و خالص تری نیست قابلیت نقض و انفصال دارد...خلاصه اینکه عشق اساطیری وجود ندارد...و اما در پایان همهء این هایی را که گفتم بریز دور...واقعیت این ست که عشق وجود دارد...ایثار و از جان گذشتن برای اوکه دوستش میداری وجود دارد...بدون هیچ نفعی...گاهی نفع نبردن خودش نفع میشود..لذت نبردن برایت لذت میشود جایی که نفع و لذتت را فدای نفع و لذت او میکنی... و این همان عشق است...همین که او را برای خودش بخواهی و بگویی من نباشم اما تو باش ,خراب باشم اما تو آباد ... یعنی هنوز عشق هست...بگذار حال احمق هایی چون من که اغلب قمار بازان شکست خورده ای هستیم که اگر نگوییم به چیزمان ,چیزمان میسوزد,هرچه میخواهیم بگوییم...اگر مرد عشقی پهلوانانه عاشق باش...

/ 0 نظر / 5 بازدید