اسبِ آسیاب...

برای لحظه ای چشم گشود و به پشت سر,نگاه کرد...
وحشتناک ویرانه ای به جای گذاشته بود...هیچ گذشته ای مخوف تر و آزار دهنده تر از بی گذشتگی نیست...گذشته ای بی بو و خاصیت..گذشته ای خالی از هر خوب یا بدی...تمام عمر چون اسب آسیاب,چشم بسته راه رفت و با خود گمان میکردخیلی رفته ,خوب رفته ,اما لحظه ای چشم گشود و دید فقط خود را دور زده ,دور خود چرخیده ...تصمیم گرفت دیگر اشتباه نکند...نگذارد آزار شود....به خود قول داد دیگر چشمش را باز نکند و نیز به پشت سر نگاه نکند...باز میچرخد به دور خود...تا این ساعت معکوس بایستد...اسب آسیاب مشمولِ هیچ معجزه ای نمیشود...اسب آسیاب پیروز هیچ مسابقه ای نمیشود...

/ 0 نظر / 8 بازدید