زمستانم

""سیاه نامه های روز و شبهای خستهء جاری""

 
از سکوت تا فریاد
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩
 

         سکوت

چقدر تشنه ء سکوتم-لحظه ای سکوت-یک لحظه سکوت

چنان سکوتی که از فرط خاموشی اش به  زنده بودن خود نیز شک کنم.چنان سکوتی که در آن حتی از صدای خش خش کشیده شدن نگاهم به دیوار های زندان سرد و تاریک زنده بودنم خبری نباشد.

سکوتی که در آن از صدای زجر ناک نفس کشیدن بی تو خبری نباشد.از صدای لبخند خیالی زمان تجسم با تو بودن خالی باشد.چنان سکوتی که از فریاد هولناک بوی هوای بی کسی تهی باشد.از نوای شمیم خیال ساخته ء خاطر کش هوای تو در امان باشد.

از صدای زجه ءمرده های قبرستان¸ از صدای سکوت مرگبار شهر های پر حیوان لیک...بی انسان¸ از صدای جان فرسای چکه چکه های باران در خیال خشک و خسته از توهم بیابان خالی باشد.

آن سکوتی که در آن از صدای تیک تاک ساعت تاریخ مصرفم که چون   پتکی  میخهای تابوت زندگی ام  رابه پایان راه همراهی میکنند اثری نباشد .

سکوتی که در آن از صدای وز وز مگس های شیرینی طلب گرد لحظه های پر از خالی شیرینی  زندگیم  این به کاهدان زده های ناکام خبری نباشد.

و از صدای فریاد خاموش دیوار های اطاقم  که از معاشرت با من به ستوه آمده اند  ومرا با سکوت شکنجه میدهند  خالی باشد آه من تشنه ء این سکوتم

و در اینچنین سکوتی چه میچسبد که نفس را در سینه حبس کنم و داخل بکشم نفسی را که تمام وجودم را در خود غرق کند . تمام غم ها ¸کم ها¸دردها¸بیم ها¸امیدها¸شادی ها¸شهوت ها¸گسست ها¸شکست ها¸نیاز ها ¸نازها ¸رازها ¸سوزها ¸گدازها¸عشقها ¸فراق ها ¸فریبها ¸فریبها¸فریبها

و تمام اینهایی که سالها با من بود و قرنها از من کاست

تمامش را در نفسم حبس کنم و به درون بکشم و در سینه بفشارمشان و آنگاه

جانم  را وجود نا وجودم را تا آن قطره ء آخر در آن نفس حبس شده که حال دیگر نفس نیست و سکوت نیست بغز است و فریاد جای دهم و در آن لحظه ء واپسین از عمق وجودم نعره ای کشم که با آن تمام شوم و با آن سکوت رویاییم را و خودم را بشکنم و فرو ریزم .با نعره ای از عمق جان نعره ای که آخرین صدای من باشد نه زجه  باشد نه مویه نه وز وز نه تیک تاک   نه سکوت  و نه ...

   

در آن لحظه جان خسته ام  را از هر بندی کنم آزاد  بمیرم تا زنده   شوم پس از آخرین فریاد...