زمستانم

""سیاه نامه های روز و شبهای خستهء جاری""

 
چَشم...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳٩٢
 
"چِشم"
آدمهای زیادی ازین روزنهء ریز,ازین چشم واردِ وجودِما میشَن,خیلی هاشون به محض ورود, ازچشم میفتَن میرن اون پایینا,یکی میره تو کَبد,یکی میره توکلیه,یکی تو مثانه,یکی میره تو...بگذریم...اما یکی هست که ازچشم مستقیم میره توقلب رسوب میکنه..ازقلب میره تو مغز.بین این دو در جریانه.قلب ومغز رو بد به جونِ هم میندازه,یکی هست که روزگارت رو سیاه میکنه...وقتی وارد میشه تو باید خارج شی از خودت و همه چیز رو تسلیمش کنی...
یکی هست که از چشمت واردِ جونت میشه و با جونت از تَنت خارج میشه...شاید حتی با جونِت هم خارج نشه...تو وجود نداشته باشی و اون هنوز تو وجودت باشه...یکی هست که هیچوقت از چشمت نمیفته...