زمستانم

""سیاه نامه های روز و شبهای خستهء جاری""

 
خسته ام...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢
 
کاش مذهبیه خداپرست و معتقدی بودم,مسجد و کلیسا و صومعه و خدا ,تا حد خفه شدن از اعتقاد مهیا بود.کاش خراباتی و بی غم و باده پرست بودم,خرابی و عیش و باده ,همه تا مرزِ نِفلِگی از بی غمی مهیا بود...کاش جان عزیزی روز مُزد و مصلحت پرست بودم,بازارِ چشم و گوش و عقل و وجدان و دل و معرفت فروشی,خلاصه آدمیّت فروشی های پر رونق همه تا قعرِ آرامگاه متعفنِ به هر قیمت زندگی کردن ,مهیا بود...اما من هیچکدام ازینها نیستم...من خداپرستِ,باده پرستِ, مصلحت پرستی هستم که خود نیز نمیدانم چه هستم...شتر گاو پلنگ...بارها به هرکدام ازین فرقه ها به ناشی ترین شکل ناخُنَکی زدم و با سرخوردگیه حق بجانب یکی را به قصد دیگری ترک کردم و دوباره و دوباره...آنجا که باید از خدا پرستی لذت میبردم خیالِ عیش و عشق ,پرستش و عبادت از سرَم میپراند,آنجاکه خواستم از عیش به عشقی برسم, عذاب و اعتقاد و چماقِ خدا ,عیش را به کام ذهر کرد...انجا هم که خواستم فقط زنده باشم و با مسجد و میخانه معامله کنم و خدا و خرما را باهم بخَرَم,بوی تعفن امانم بُرید...خسته ام ,خسته ازین بی دلیلی ازین بی جهتی...خسته ام ازین هرکدام بودن هیچکدام نبودن...خسته ام از این معلوم نبودن...