زمستانم

""سیاه نامه های روز و شبهای خستهء جاری""

 
دلتنگی...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢
 

دلتنگی خون مینوشد از رگ های عمر...


 
 
قصهء دردناک...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢
 
سخت است اینکه ,روزی بفهمی ارزشمندترین داشته های زندگی ات را,قلبت,احساست,اعتمادت و در نهایت هستی ات را نه به تاوان دشمنی با دشمن که به پای عشق به دوست باختی...قصهء دردناکی که مادر بزرگ هیچوقت برایت تعریف نکرده بود...
 
 

 
 
ماهتاب جان...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢
 
در ازدحام یک کهکشان اجرامِ نورانی,باز آسمانِ دلَت منظومه ای از تاریکی و دلتنگی و تنهاییست...اگر آن ماهتابِ جانت ندَمد در آسمانت...
 

 
 
زندگی...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢
 
گاه به قدری عرصه بر آدمی تنگ میشود که هیچ چیز سخت تر از زندگی کردن به نظر نمیرسد...
 

 
 
نمیگذرم...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢
 
تو گذشت داری و من نه...به آن راحتی که از من گذشتی از تو نمیگذرم....
 

 
 
همچنان منتظر...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢
 

گفتی دیدار به قیامت...منتظر میمانم اما میدانم که در قیامت هم باز همه هستند جز تو...و من همچنان در حسرت...همچنان منتظر...


 
 
به بوی تو...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢
 
از چشمم وارد جانم شدی,با جانم از چشمم درآمدی...
نه چشم میخواهم نه جان...من هنـــوز به بوی تو زنده ام...
 

 
 
فرق...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢
 
بترس از آنکه برایت با بقیه فرق دارد...
او تنها کسی ست که میتواند جانت را بگیرد در حالیکه لبخند به لب داری...
 

 
 
ویرانه...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢
 

ویرانه ای که خزانِ احساس,در آدمی بجای میگذارد
دیگر به هیچ بهاری رنگ آبادی نخواهد دید...


 
 
باز مستم...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢
 
و من امشب باز مستم...چه حالیست مستی...میبخشی و میگُزری,میریزی می پاشی,تویی که پشه را در هوا نعل میکردی,عاشق همه میشوی و بی هیچ ادعایی ابراز میکنی,حتی رهگزر خیابان و مامور جمع آوریه زباله,و همه میفهمند مستی و میگویند یارو مسته,انگار بی ریا عشق ورزیدن درین مملکت فقط در عهد مستی ممکن است...میگزری از خطای آنان که جفا کردند....و من امشب میبخشم اما فردا صبح که دوباره هیولا شدم همان موجود دروغگوی سیاس و وحشی, دوباره کینه میگیرم...امشب تمام کسانی که شکستند مرا بخشیدم و چشم دارم که تمام آنانکه شکستمشان ببخشندم...هیچ در مقابل همه....هیچکس مرا نشکست اما خیلی ها را شکستم...من مستم و میبخشم شما هم مست شوید و ببخشید...بخشش و عشق ورزیدن بینظیر لذتیست که من هم اکنون بدان مبتلا هستم....مبتلا گردید به مستی...
 

 
 
حتی به قیمت مرگ...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢
 
آفتی که درمزرعهء باوَرَم انداختی چنان همه برگم و بارم را خشکاند و برهوتم کرد,که دیگر حتی خیال اعتماد به ابر و باد و باران و مترسک همیشه دلسوز هم بند بند دلم را میلرزاند...حتی به قیمت خشک ماندن...حتی به قیمت مرگ...
 

 
 
خدای کشتار...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢
 
نه آن زمان که منتظرت بودم آمدی...نه آنی بودی که انتظار داشتم...
تو هدیه خدا نه ,که تو خدای کشتار انتظار و باورهایم بودی...
 

 
 
تاجران عشق...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢
 
تاجران عشق ,معامله گران احساس,با ادعای فراوان 
که برای احساس شان فاکتور صادر میکنند و به حسابت می نویسند و از تو برای اینکه دوستت داشته باشند و بتوانی دوستشان داشته باشی, قرامتی برابر هستی ات را میخواهند...
 

 
 
افسوس...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢
 
چگونه یک نام ,که تا لحظه ای قبل تنها مایهء امید و دلخوشی و عشقت بود ناگهان به منفورترین کلمه و تک تک واژه هایش به منذجر کننده ترین الفاض عالم بدل میگردد...
افسوس که چگونه باورها بیرحمانه میشکند و قتل عام میشود و میریزد.چه حس بدیست اینکه هیـــــچ حسی در آدمی پایدار نیست...نه آن عشق و نه حتی همین نفرت...
 

 
 
پیروزیه غم بار...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢
 
بی اندازه سخت و دل فرساست,به امید و انگیزهء کسی مبارزه ها کنی و در آستانهء پیروزی به یکباره جایش کنارت خالی شود...به هوای حضورش از قُله ها صعود و قلعه ها فتح کنی و از ظلمت شب ها به نور یادش بگذری ,اما او را در سحرگاه پیروزی و فتح در پگاهِ قُله نیابی...این پیروزی ,تلخ تر از هر شکستی ست...این سحرگاه تیره تر و دلگیر تر از هر غروب ونیمه شب ظلمانیست...
 

 
 
دل آبستن غم...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢
 
تو با نسیمی آمدی,با باد رفتی,تو عشق نبودی,چون صید آمدی,صیاد رفتی...
من با صدای تو از نو شدم شروع,لالایی آمدی,فریاد رفتی...
دل شاد بود و من آباد و زنده یاد ,دیوانه ات شدم ,جان خسته آمدی,دل شاد رفتی,ویرانه آمدی,ویرانه ات شدم,آباد رفتی,دیدی که زنده ام تنها به بوی تو,با باد آمدی,بر باد دادیَم, با باد رفتی...بی یاد آمدی,در یاد حک شدی,بی یاد رفتی...
*******************
وقتی که دل آبستنِ غم است و برای خالی شدن فقط کلمات را سقط میکند....اما باز هم خالی نمیشود...
 

 
 
ندارمت...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢
 
یک دریا میخواهمت و یک اقیانوس ندارمت...
چه تلخ و بیرحمانه,سهم من از داشتنت ,نداشتن است...
 

 
 
ذجر کش...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢
 
نام خود را حتی گاه از یاد میبرم اما لحظه لحظه خاطراتِ بودَنَت چه دردناک بر پیکرِ ذهنم حَک شده و لحظه ای رهایم نمیکند...قسم میخورم در من کسی کمر به ذجرکُش کردنم بسته...لعنت به این حافظهء چموش که عمدا مرا از عمر میکاهد...
 

 
 
نمیشود...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢
 
فراموشت میکنم به زبانِ تو چه میشود؟؟
به زبان من که نمیشود...
 

 
 
جز تو...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢
 
چقدر فقیرم
وقتی همه چیز دارم جُز تو...
 

 
 
به نام زندگی...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢
 
دل کجاست..خواستگاه احساس..
آنجا که تنگ میشود و میگیرد...آنجا که سنگ میشود و میمیرد...هرچه هست و هرکجا,یقین دارم که قلب نیست که سالهاست قلب من ایستاده و نبضم نمیزند اما هنوز دلتنگت میشوم...هنوز دوستت دارم...هنوز مهر تو زنده است در این دلی که با حسرتت با نامِ زندگی, دیریست مُرده است...
 

 
 
نبودنت...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢
 
نیستی و 
جای خالی ات در من , قتل عام میکند...
مرا در من میکُشد,نبودنت,مرا تمام میکند...
 

 
 
سرزمین خاطره هایم...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢
 

سرزمین خاطره هایم, سبز است و پر برکت و آباد ...
در گوشه ای چقندر و در گوشه ای یونجه,روییده و کشیده سر به فلک زین باغ...
گوشه ای کَشک و گوشه ای سماغ...آن یکی بسابند و این یکی مَکَند...
این خاطرات,محصول مضحکِ کشتگاه این مترسکند...


 
 
مردان...زنان...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٢
 

عاقبت روزی همهء مردان پِی میبرند که میتوانستند با معاشرت با همجنس های خود امنیت و طول عمر بیشتری داشته باشند...تجویزی که در مورد زنان صدق نمیکند...زنان با هم در امنیت نخواهند بود...مردها هم را بخاطر زنان میکُشند و زنان هم را بخاطر خود...


 
 
اشتباه...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٢
 

بزرگترین اشتباه زندگیم این بود که اشتباهاتم همه کوچک بودند...


 
 
خنجر...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٢
 
من خویشاوند انسانهایی هستم که همگی خنجری در آستین پنهان کرده اند...
 

 
 
همیشه تر...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٢
 
حالم همیشه بد بوده و اکنون همیشه تر...
 

 
 
نیست..
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٢
 
به تماشا سوگند...به نگاه نگرانِ گلدان,به دو چشم گریان,به غم منتظران,به رهایی سوگند...
پشت این پنجره را دیده ام ,
نوری نیست...از مِیِ آزادی,شاد و مستوری نیست...تا در آنسوی قفس آنکه باید به دو چشم مشتاق,منتظر باشد و نیست....
 

 
 
دیر
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٢
 
دل به امید سراب,پـــیر شد...تشنه از حسرت آب سیر شد
عمر من,عمر من آخر شد و تو سنگدل ...آنقدر,دور بماندی که مرا دیر شد...
 

 
 
حال ما...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٢
 
حال همهء ما خوب نیست...
تو باور کن...
 

 
 
کرکس و کبوتر
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٢
 

کبوتر همان کرکس است که در روند تکامل,از خونخواری, افکارش را بدست آورده اما ابزارش را نه...


 
 
مرگ را گفتم...
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٢
 
من اینجا,زیر سایهء تنهایی 
چشم به راه ,بی صبرانه,منتظرت میمانم تا برسی...
تا بیایی...تا درآغوشت کِشم...
با تو نبودم... 
مرگ را گفتم...

%"l3E
 
 
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٢
 
بارید باران بر من و تنهاییم...
بیزارم از بارانی که تنها مرا خیس کرد....
 

 
 
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٢
 
هم زرد,هم خشک,هم خسته...
هم انباشته بر سینهء باغِ متروک و دلتنگِ ,آرزوهای مردی پاییز سوخته...
فرقی بین من و برگ های خشکِ خزان زدهء این پارک نیست...
فقط...فقط کسی نیست مرا جارو کند...
یا بسوزاند و خلاص....
 

 
 
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٢
 

وقتی دیگران میخوابند برای آرَمیدن و رسیدن به آرامش...
اما تو از شرّ خواب های آشفته و کابوس وار بیدار میشوی تا شاید به آرامش برسی...و نمیرسی...وقتی سرگذشتِ بیداری ات خوابَت از سر میپراند و آشوب های خواب,کابوس بیداریَت میشود...وقتی کسی با رفتن از بیداری ات و با آمدنش به خوابت هردو را برایت جهنم میکند...آنجا که از خواب و بیدار بیزار میشوی,مرگ چه زیبا دلبری میکند...


 
 
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٢
 
برایم
کم بودنت
خـــیلی زیاد است...
 

 
 
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٢
 

گاه بین دونفر ,دیگر نه انگیزهء عشقی و نه بهانهء نفرتیست...چون دو لِنگِ دمپایی فقط در کنار همند ,تا در چشم دیگران ناقص نباشند...چون عادت کرده اند به جفت بودن...


 
 
نویسنده : م.ناامید - ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٢
 

گاهی فُحش بده,بی ادب باش,مریض باش,بزَن و بشکن و کافه رو به هم بریز 
و " بَد" باش...بزار خوبی هات کمی استراحت کنن...


 
 
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢
 
یک روز آمدی,دل دادم...یک شب رفتی,جان...همین...
اتفاق خاصی نیفتاده...تو راحت برو,نگران من نباش...جنازه ام روی زمین نمی ماند...
 

 
 
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢
 
تو عقوبت کدام گناه نا کردهء منی...تو سیبِ هوَسِ کدام درخت,تو کدام چیدَن بودی که من نَچیده تاوانت کشیدم,تو سرابِ کدام بهشت بودی که من بی ذره ای لذتت قعرنشین ذلتِ جهنم شدم...تو تاوانِ کدام گناه منی؟؟؟که نه تمام میشوی و نه تمامم میکنی...اصلاً قبول,تو چوبِ بیصدای خدای من...اما بر گُردهء کدامین خطای من؟؟
 

 
 
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢
 
خزانِ ویرانی که احساس,در آدمی بجای میگذارد
دیگر به هیچ بهاری رنگ آبادی نخواهد دید...
 

 
 
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢
 
از یاد برده ام تمام دردهایم را,با دردِ نبودنت...
حتی اگر نخواهی,هنوز درمانِ منی...
جای خالی ات در وجودم دلچسب و مردانه درد میکند...
 

 
 
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢
 
کاش مذهبیه خداپرست و معتقدی بودم,مسجد و کلیسا و صومعه و خدا ,تا حد خفه شدن از اعتقاد مهیا بود.کاش خراباتی و بی غم و باده پرست بودم,خرابی و عیش و باده ,همه تا مرزِ نِفلِگی از بی غمی مهیا بود...کاش جان عزیزی روز مُزد و مصلحت پرست بودم,بازارِ چشم و گوش و عقل و وجدان و دل و معرفت فروشی,خلاصه آدمیّت فروشی های پر رونق همه تا قعرِ آرامگاه متعفنِ به هر قیمت زندگی کردن ,مهیا بود...اما من هیچکدام ازینها نیستم...من خداپرستِ,باده پرستِ, مصلحت پرستی هستم که خود نیز نمیدانم چه هستم...شتر گاو پلنگ...بارها به هرکدام ازین فرقه ها به ناشی ترین شکل ناخُنَکی زدم و با سرخوردگیه حق بجانب یکی را به قصد دیگری ترک کردم و دوباره و دوباره...آنجا که باید از خدا پرستی لذت میبردم خیالِ عیش و عشق ,پرستش و عبادت از سرَم میپراند,آنجاکه خواستم از عیش به عشقی برسم, عذاب و اعتقاد و چماقِ خدا ,عیش را به کام ذهر کرد...انجا هم که خواستم فقط زنده باشم و با مسجد و میخانه معامله کنم و خدا و خرما را باهم بخَرَم,بوی تعفن امانم بُرید...خسته ام ,خسته ازین بی دلیلی ازین بی جهتی...خسته ام ازین هرکدام بودن هیچکدام نبودن...خسته ام از این معلوم نبودن...
 

 
 
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢
 
این روزها به تلخ ترین شکل حس میکنم,
که 
این روزها هیچ چیز را حس نمیکنم...
 

 
 
نویسنده : م.ناامید - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢
 
به شب پناه برده ام,از تاریکیه روزهایم یا از روزهای تاریکم...نمیدانم...
 

 
 
نویسنده : م.ناامید - ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢
 
تلخ ترین آینده رو اغلب مدیون کسی هستیم که شیرین ترین گذشته رو باهاش داشتیم...یا با بودنش یا با نبودنش تباه میشیم...رسیدن به این واقعیت خیلی غم انگیزه...
 

 
 
نویسنده : م.ناامید - ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢
 
دلم میخواست اهدا کنم,اعضایَم را
اما ترسیدم...
روزگارش را سیاه میکند در سینهء هر کَس که بتَپَد..."قلبَم"...
 

 
 
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٢
 
بادِ پاییزُ غروبُ دلِ تنگ, صبرِ لبریزُ سکوتُ نَمِ چشم که به هم آمیزند
غم عالم به دلم میریزند...

 
 
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٢
 
گاه کسی خانهء دلَت را چنان تحویلت میدهد و ترک میکند که از خانه جُز ویرانه و آواری نمانده...از آن پس دیگر آن خانه را نه میتوانی بفروشی...نه اجاره دهی و نه حتی وقف و خیرات کنی...به پشیزی نمی ارزد و حتی بی خانمان ترین ها نیز سرِ بی قیمتی اش ناز میکنند...خانه ای که نه ترمیم میپذیرد و نه تخریب...نه زنده است و نه میمیرد...تو میمانی با خانه ای ویران ,زیستگاهِ موران و ملخان...کارخانهء نساجیه عنکبوتان....
**************
در دِل و جان خانه کردی عاقبت/هردو را ویرانه کردی عاقبت


 
 
نویسنده : م.ناامید - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٢
 
آدمی کسی را که از دیده اش رفته , بیشتر می بیند تا آنکه مدام در مقابل چشمش است...
آنکه باید باشد و نیست ،بر ذهن نقش میبندد، گویی تندیسی از پیکرش را بر دیوار ذهنت حک کرده اند، تراشیده اند، و از آن پس لحظه ای از مقابل دیدگانت، در خواب یا بیداری نمی رود...یادهایی هست، خاطره هایی هست ، تتدیس هایی هست که از لحظهء جدایی ، چنان بر زندگی ات حک میشوند که از آن پس از مُرده و زنده ات نخواهند گذشت...تمام می شوی و تمام نمیشوند...


 
 
← صفحه بعد